....

نمی شناسم 
ندیده ام نخوانده ام...

مست تر از لب های تو
شراب ننوشیده ام
گل من!
دست های تو
مهربان ترین دست های خداست
که کودکی مرا به بلوغ می رساند.....
و اینجوری هاست
که در آغوش تو 
من مرد می شوم....

|+| نوشته شده توسط ناشکیبا ۱۳٩۱/۳/۳ در ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ | نظر شما ()
....

از طهران قدیم

قصه ای می گویم

تا بدانی

من

در "تهران"

همین حوالی ها

عاشق ات گشتم

و تا جایی که "ته" ندارد

با عشقی که "تا " ندارد....

دوست ات دارم " بی تا " ی من...

|+| نوشته شده توسط ناشکیبا ۱۳٩۱/٢/٢٠ در ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ | نظر شما ()
...

از نگاهت
از بودنت
از جای دست هام روی تنت 
از دمپایی هات که زیر تختم پیدا می شود 
از صدات که لای نفس هام ناپیدا می شود
از خوابی که تو را به من رسانده 
از بوی تنت که لای ملافه هام مانده 
از خطوط کف دستم
از سایه ات پشت پنجره
از هیجانم پشت در
از تپش های نابه هنگام قلب من
از جست و خیزهای دل تو
از حرف هات
می فهمم که دوستت دارم

از راه رفتن با تو کنار رود
از گذشتن از چهارراه
از نگاهت کردن
از باهات حرف زدن
از با هم غذا خوردن
از خواب تو را دیدن
از صدای پاهات
از خنده هات
از تو را بوسیدن
از گوشه های لب هات
می فهمم که دوستم داری

|+| نوشته شده توسط ناشکیبا ۱۳٩۱/٢/۱٥ در ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | نظر شما ()
معجزه...

بانوی من

تازه فهمیده ام

چرا روی تن ات

همچون آتش شعله ورم....

....

من را شیطان آفرید

خدا دستش بند بود 

به یک معجزه

به آفرینش "تو"....

|+| نوشته شده توسط ناشکیبا ۱۳٩۱/٢/۱۱ در ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ | نظر شما ()
...

دیگر ایمان نداشتم..

...

تورا دیدم

حالا...

پیامبری مبعوث بر سرزمین "تو" ام

و معجزه ام

"دوست ات دارم" های توست....

|+| نوشته شده توسط ناشکیبا ۱۳٩۱/٢/۱٠ در ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ | نظر شما ()
 

چرا اینجا نیستی
تا "دوستت دارم" را
از جنس خاک کنم،
از جنس تنم،
و با بوسه بپوشانمش بر تنت ؟

|+| نوشته شده توسط ناشکیبا ۱۳٩۱/٢/۱٠ در ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ | نظر شما ()
یکی می مانی

نوک انگشت را که به تخم چشم فشار دهی...

آینه دوتا می شود...

نور شمع ها درهم می رقصند..

تخت خواب چهار نفره می شود!...

ولی...

بانوی من...

تو همان "یکی" می مانی...

روی همان تخت

کنار نور شمع هایی که سایه انداخته به موهات...

...

عجیب نیست...

یکی از همان معجزه های بودن توست.....

|+| نوشته شده توسط ناشکیبا ۱۳٩۱/۱/٢٥ در ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نظر شما ()
....

حالا که در آغوش منی
شب‌ها مرا می‌فرسایند
که بودنت در دستانم
از خیال به خاطره بدل شود
و مرا در نبودنت تجزیه کنند....


|+| نوشته شده توسط ناشکیبا ۱۳٩۱/۱/٢۳ در ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ | نظر شما ()
...

دست از سرم که برداری...

تازه می شوم

"بی سر و سامان" ات....

می بینی...

بی تو نمی شوم.....

|+| نوشته شده توسط ناشکیبا ۱۳٩۱/۱/٢٠ در ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ | نظر شما ()
خواب...

داشتم در یک خواب دم صبح

گلِ سر پروانه ای از موهات باز می‌کردم

دکمه‌های پیرهن صورتی ات را می‌گذاشتم

تا خودت...

...

راه رفتنت را طوری پاورچین می‌نوشتم

که ندیده‌ام...

...

لذت را طوری

که کاغذ خیس نشود...

...

آتش را طوری

که نسوزیم...

..

عشق را طوری

که بمانیم....

|+| نوشته شده توسط ناشکیبا ۱۳٩۱/۱/۱٩ در ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ | نظر شما ()
Powered By PersianBlog