
|
....
نمی شناسم مست تر از لب های تو ....
از طهران قدیم قصه ای می گویم تا بدانی من در "تهران" همین حوالی ها عاشق ات گشتم و تا جایی که "ته" ندارد با عشقی که "تا " ندارد.... دوست ات دارم " بی تا " ی من... ...
از نگاهت معجزه...
بانوی من تازه فهمیده ام چرا روی تن ات همچون آتش شعله ورم.... .... من را شیطان آفرید خدا دستش بند بود به یک معجزه به آفرینش "تو".... ...
دیگر ایمان نداشتم.. ... تورا دیدم حالا... پیامبری مبعوث بر سرزمین "تو" ام و معجزه ام "دوست ات دارم" های توست.... چرا اینجا نیستی یکی می مانی
نوک انگشت را که به تخم چشم فشار دهی... آینه دوتا می شود... نور شمع ها درهم می رقصند.. تخت خواب چهار نفره می شود!... ولی... بانوی من... تو همان "یکی" می مانی... روی همان تخت کنار نور شمع هایی که سایه انداخته به موهات... ... عجیب نیست... یکی از همان معجزه های بودن توست..... ....
حالا که در آغوش منی ...
دست از سرم که برداری... تازه می شوم "بی سر و سامان" ات.... می بینی... بی تو نمی شوم..... خواب...
داشتم در یک خواب دم صبح گلِ سر پروانه ای از موهات باز میکردم دکمههای پیرهن صورتی ات را میگذاشتم تا خودت... ... راه رفتنت را طوری پاورچین مینوشتم که ندیدهام... ... لذت را طوری که کاغذ خیس نشود... ... آتش را طوری که نسوزیم... .. عشق را طوری که بمانیم.... |
خونه
همین جاچاپار خاطره ها مهمان همیشگی اولین نگاه ... جاودانه ام کن یاران
رفیق ناشکیبایادداشت های آبی صندوقچه
خرداد ٩۱
نوای دل
|
| Powered By PersianBlog |